حس ششم ،حس جواني

جوانی چون سواری بود و بگذشت...

پدربزرگ ِ عزیز ...
نویسنده : ستاره - ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
 

هی  خدا !چی بگم؟

چی بگم که خیلی خسته ام..چی بگم که خیلی تنهام!

نمی دونم شده فک کنی تا حالا که ،خدا کاری به کارت نداره،بدجوری داره همچین آزمایشت میکنه و این حرفا..بعد هرروز هی بگی خدایا کمک!خدایا یه وقت ولم نکرده باشیا!خدایا...خدایا..خدایا...

خدایا دلم آرامش می خواد..دلم خیال راحت میخواد..دلم ..خدایا...

گاهی اوقات ،بعضی اتفاقا،بعضی خاطرات رو تو ذهنمون پررنگ تر از قبل میکنه!موافق نیستین؟!

بچه که بودم،عادتمون بود تا نصف شب با بچه های عمه ام ،می موندیم خونه ی آقا جونم اینا،یا برعکس ،خونه ی عمه ام اینا!بعد خوب تاریک بود وحشتناک،تو روستا هم که برق و اینا نبود که-الانم زیاد درس حسابی روشن نیست لامپاش البته-می ترسیدیم در حد چی موقع برگشتن به خونه عمه یا آقا جونم !این بود که آقا جونم یه چراغ قوه برمیداشت-واسه اینکه من نترسم-خودش مسیر رو عین کف دست بلد بود،دست منو بچه ها رو میگرفت میگفت بریم دیگه!بعد نمی دونم تا حالا چقد با یه همچین حسی آشنا بودین!یه حس اطمینان واقعی از اینکه هیچ حیوونی نمی تونه بهت تو اون تاریکی حمله کنه ،پات نمیره رو گزنه های تو راه که تا یه هفته بعد هم باز بسوزه و درد بکشی،هیچکی نمیتونه بگه بالا چشت ابرو!ولی من واقعا یه همچین حسی رو با تمام وجودم احساس میکردم..میرسوندم خونه ،گاهی اوقاتم خودم زیاد می موندم،می گفتم اشکال نداره آقا جون میرسونتم!

حالا مدتهاست که البته-به خاطر این قد درازم(که دیگه بهم نمیاد بترسم از تاریکی)-یا شاید به خاطر خیلی چیزای دیگه-مثلا برف دوسال پیش که خونه رو کم وبیش ویرون کرد و اینا-زیاد شب های تاریک رو تو روستامون نیستم!اما همیشه دلم واسه اون دستای گرم و قیافه ی مهربون تنگ میشه و بیشتر ترجیح میدم بشینم آقا جونم رو نیگا کنم !

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی....اگه تو دل من بودین الان !

یادم نمیره سر سفره نشستن های با کل فامیل رو،که همیشه میگفت،این فسنجون چی شد؟!واسه من میگف،من تو فامیل معروفم ،هرجا میریم حتما یه فسنجون درس میکنن واسه من ،بقیه غذا ها هم واسه بقیه اس!بعد خودش بیشتر ماهی دوس داره،برنج و ماهی ،اونم با دست خوردنش،امتحان اگه کرده باشین،همین طوریه که واقعا غذا خوردن بهت حال میده!

یادم نمیره ،میترسیدم برم طرف گاو ها ،بچه بودیم دیگه –البته الانم میترسم ها- مدل آقاجونم ،یه چوب دستم میگرفتم و میرفتم طرف گاوه،گاوه که  عین خیالش نبود که ،خوب خیلی گنده تر از منم بود خدا وکیلی !گاوه دیگه !

پدربزرگ من ،بیمار شده!سکته مغزی ...

خدایا ،باور میکنی 88 رو انقد مصیبت دیدم که دیگه جا ندارم؟!باورت میشه تحمل ندارم؟باورت میشه نمیدونم چه طوری و چی کار کنم که خوب شه؟کاری از دست من برمیاد؟!انقد امسال چشم اشک بار و خبر بد شنیدم که نگو...تحملم دیگه واقعا اومده پائین...

خدایا،هرچی صلاحته،اما فکر بنده ات هم باش!

اگه میشه،یه حمد شفا بخونین!اجرتون با امام حسین (ع)..شاید باعث بهتر شدن حال منم بشه!

 


 
comment نظرات ()